خاک خورده هایی از این سو و آن سو


+ بی روحی

امروز از بی روحی شبیه ارواح شده ام

پس چرا کسی از من نمی ترسه!

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ معامله خوشبختی

چه کسی می گوید نمی توان خوشبختی را خرید...

من کسی را می شناسم که فروشنده خوب و خوش سابقه ایست...

او از این معامله سهمی برای خودش نمی خواهد....

کافی است تا چشمات را باز کنی و دیگران را ببینی...

همین ...

چرا شما انسانها باور نمی کنید!

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیتی از یک غزل ناب یغمائی

گرچه محرومم ز درگاه تو مهجور از حضور

                          لیک از دوران نزدیکم نه نزدیکان دور

 

نویسنده : ژيلا ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
comment نظرات () لینک

+ قاطی پاطی

آنچه که تو مغزمه یک شلم شوربایی که نگو و نپرس.هیچ چی از هیچی سوا نیست . تو مخم دارن ماکارونی می پزن. الانه که وقتم تمام بشه و من بگم هان!

درسته مرتب بودن ظاهر مهمه ولی انگار باطناً‌ هیچ چیزی سر جاش نیست. منم و یک گیجی باورنکردنی. دست رو دست گذاشتم و پا رو پا.منتظرم باد بیاید منو با خودش ببره.وقتی ساکت یه گوشه ای نشستم اوضاع بدتر هم هست ولی هیچ کی این یکی را نمی فهمه.خوب شد مغز آدم حرف نمی زنه . آخه اونجوری گندش در میومد. یا فکرش را بکنید اگه ریتم های مغز مثل یک ملودی بود اون وقت صدای مغز من مثل عر عر خر بود.

خوب ولی من زیاد محلش نمی دم یعنی ساعت ها پشت هم می گذره و من بدون اینکه کاری از پیش ببرم زمان را سپری میکنم. کاش یه وقته قلمبه داشتم اونوقت می نشستم و به اوضاع داخلی رسیدگی می کردم .داره وقتم تمام میشه ولی من هنوز عمرم را  صرف کارهای بی ارزش  می کنم.

شما بگید حکم من چیه؟

نویسنده : ژيلا ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ به یاد دوست عزیزم میترا

مجبورم می کنی ، آخر مجبورم می کنی آن قلمی که رو به خشکی نهاده است و آن صفحه ای که خالی مانده است را دوباره بدست بگیرم و از همه بدتر آن دستی که با آن دو بیگانه شده است و از تو با آن همه احساس یاد کنم. ورگرنه من نگاشتن را فراموش کرده بوم.

 نفهمیدم چگونه خود را از آن میخ جدا کری و رها شدی و اکنون دست و بالت باز شده است برای پر گشودن.

 دیوانه جان زود بود برای عاقل شدن و با آنها پریدن. آخر دل دیوانگان کوچکتر است.این محتاج از تو کمک می جوید که "محتاج خنده های توام بیشتر بخند"

لابد آمده اند و خوش آمدگوییت کرده اند . آسوده خاطر برو ولی هنگام با آنها رفتن به پشت سرت نگاه کن، ما همه هستیم و کودکانه نگاهت می کنیم و آوای خداحافظی بر لب داریم، تو هم لبخندی بزن، دستی تکان بده.

 من می خواستم از تو بیاموزم این همه پر شور بودن را منتها شاگرد آخری بودم که توان یادگرفتنم نبود . درس امروز را به فردا می انداختم و اگر تو بودی یقیناً آن فردا هنوز نرسیده بود. آیا یگانه راه تکان دادنم بی خبر رفتن تو بود؟

منی که باور نمی کردم تو دیگر در کنار ما نیستی اینک باوری قوی تر مرا فرا گرفته است که تو هستی و اکنون باز مجبورم می کنی فرازمینی بیاندیشم تا از روح تو الهام بگیرم آن همه نگنجیدن  را.

شاد باشی.

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات () لینک

+ سال نو مبارک

نوروز همه باغ و چمن غرق شکوفه ست دل هر نفس از بوی گل و لطف هوا مست برخیز و به رقص آی و بنه بر سر غم پای بنشین و بخوان شعر و بده جام و بزن دست

 (فریدون مشیری)

            

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کمی با تاخیر

سلام

خیلی مدت بود که مطلب جدیدی تو وبلاگم نگذاشته بودم الان هم حرف جدیدی ندارم البته یک شعر گفتم که هنوز ویرایشش نکردم.

امیدوارم زودتر تمام شه تا روی وب بگذارمش.

 

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک قطعه هنری کوتاه و نغز از تکرار قسمت آخر یک سریال دنباله دار ایرانی

می گم بیاید یک جمع بندی با هم بکنیم،  گاهی دوتا خیلی کمتر از یکیه گاهی سه تا خیلی  بزرگتر  از دوتائه چون تفاوتش همون یکی که از دو تا خیلی بیشتر است

این ها تمام معاملات  رو بهم می زنه  اینه که من اعتقادی ندارم حتی به جمع

من  نمی گم اینا هست حرفهای جدید  نه اینا  همون گپهای قدیمیه که اون روزا  با هم می زدیم هیچ عددی  با هیچ عددی مساوی نیست  چون که صفر نداریم تو این اعداد نسبت به چهار عمل اصلی و سایر اعمال فرعی  بسته است راستی چقدر سخته جمع و تفریق  و ضرب و تقسیم تو این مبنا

 فقط یک نظم و ترتیب  متفاوت  و منحصربه فرد به خودش گرفته  یعنی در مبنای تازه  هست محاسباتش محض اطلاع دامنه این مبنا  از  یک  تا چهله 

حالا بعد آشنا شدن کلی یک مثال می خواهم بزنم بی زحمت دو را در بیست  و یک ضرب  بکنید  بهتون دو تا بیست و یک روز زمان می دهم اگه سر چهل روز جوابشو فهمیدید   به اینکه علم غیب دارید شک نکنید

من گفتم نظرم را حالا نوبت شماست  اینجا جایی برای مطرح کردن ایده های جدید ماهاست

 بیاید دیدمون را به دنیا عوض کنیم یا بدون اینکه اصلاً به کسی بگیم مثل یک راز دیدگاهمون را به جهان  کنیم باز

آره اینا همون خاطرات که با مرورش هر روز میشه پررنگتر اگه یه روز به اصل خاطره بپپونده که چه بهتر

حالا فارغ از اینکه از قبل پیش فرضی داشته باشیم بیاید یه بار دیگه  در مقام یک ناظر  فرضیات را بررسی کنیم ،اگه ما یکی ایم هر ورز صبح به آینه نگاهی بکنیم  اگر دوتاییم یا حتی بیشتر دم سحرگاه  پنجره چشمامونو به هم وا بکنیم  

و  از پس اون  به آسمون نگاهی بکنیم 

 

نویسنده : ژيلا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اعتراف نامه

باشد اشکالی ندارد برو. از تو شکایتی نمی کنم تقصیر من بود که در را باز گذاشته بودم. باشد اشکالی ندارد که تخریبم کردی چراکه خود را آن جور که باید نساخته بودم. باشد اشکالی ندارد دروغ گفتی ،راستی  چه فرقی دارد وقتیکه  من تکذیبش نکردم. باشد اشکالی ندارد تهدید کردی من که ترسیدم مقصرم. باشد اشکالی ندارد بازیم دادی من که بازی را باختم محکومم. باشد اشکالی ندارد که در حقم ظلم کردی، من که ستم پذیر بودم، حقم بود.

باشد اشکالی ندارد برو، فقط وقتی که رفتی در را پشت سرت ببند...می خواهم  تنهایی کمی فکر کنم.

 

نویسنده : ژيلا ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گمشده

من حقیقت را گم کرده ام .کسی هست که آن را پیدا کرده باشد؟

نویسنده : ژيلا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد